من و هستی دم در کلاس عربی ... هستی در زد و رفتیم داخل . +خانم میشه بیایم اینجا ؟ دبیر نداریم . دبیر : بقیه بچه ها ؟! +آزادن! کیفمو روی کولم جابه جا کردم و لبه درو گرفتم،که دبیر پرسید : چند نفرید؟ یه لحظه با حواس پرتی گفتم : بیست و نه نفر ! تازه یادم اومد غایبی داریم هیچ ! نصفشون رفتن سر کلاسای دیگه ! فقط منو هستی هستیم ... هستی ضربه ای به در زد که تعادلمو از دست دادم ... فاطمه که آخر کلاس بود نیشش باز بود ... باز صدای این دبیر عربی به گوشم رسید که گفت : ر*...؟*(فامیلم)... با دستپاچگی گفتم : بله خانم ؟ و دیگه صداها توی خنده ها گم شد ... °•○●°•○●°•○●°•○● بیست و هفتم ......
ادامه مطلب