نوشته شده در تاریخ 12 آبان سال 1395 ساعت 10 و 15 دقیقه صبح خاطرات 11 آبان سال 1395 نوشته شده است . دیروز صبح دیروز صبح توی مدرسه هم هستی که باش دعوام شده بود ، حالش خوب نبود . حرفای سنگینی بینمون رد و بدل شد ... اون گفت و من عصبی و بدتر جواب میدادم . و قبل از زنگ اول من و فاطمه مثل قدیما روی صندلی حیاط کنار میز والیبال نشستیم و من پاهامو کشیدم بالا و دستامو قفل کردم دور پاهام . و حرف میزد و من میشنیدم ... و هستی رو از دور دیدم که کتاب بابالنگدرازم دستش بود . خودم صبح طبق قولم بهش داده بودم ، هر بحثی پیش بیاد من سر قولام هستم . فاطمه میگفت و من میخندیدم . پس از مدت ها دوباره ر...
ادامه مطلب