نوشته شده در تاریخ 12 آبان سال 1395 ساعت 10 و 15 دقیقه صبح
خاطرات 11 آبان سال 1395 نوشته شده است .
دیروز صبح
دیروز صبح توی مدرسه هم هستی که باش دعوام شده بود ، حالش خوب نبود . حرفای سنگینی بینمون رد و بدل شد ... اون گفت و من عصبی و بدتر جواب میدادم .
و قبل از زنگ اول من و فاطمه مثل قدیما روی صندلی حیاط کنار میز والیبال نشستیم و من پاهامو کشیدم بالا و دستامو قفل کردم دور پاهام . و حرف میزد و من میشنیدم ... و هستی رو از دور دیدم که کتاب بابالنگدرازم دستش بود . خودم صبح طبق قولم بهش داده بودم ، هر بحثی پیش بیاد من سر قولام هستم . فاطمه میگفت و من میخندیدم . پس از مدت ها دوباره روی همین صندلی همین حرفا و همین حالت ها . چقدر آشنا بود این صحنه برام. مخصوصا اون دختری که توی سرمایی که تا مغز استخونت نفوذ میکرد ، اما آستیناشو زده بود بالا و رمان هایی که خونده بود رو تعریف میکرد . مخصوصا اون دختری که پاهاشو روی زمین میکشید ، و هنوزم میکشه . چقدر یک سال پیش خودم توی ذهنم خودنمایی میکرد ... جلوی فاطمه ، من ، با یه پیرهن آستین کوتاه ، سرمای صفر درجه ... و گاهی پوشیدن سوییشرت فاطمه که بزرگیش حد نداشت ! آستیناش یه وجب بلند تر و بلندیش تا پایین شکمم و گشادیش که هیچ ! و کسایی که میگفتن " این سوییشرت فاطمست که ! "
چقدر خوب بود . چقدر خوب ...
زنگ اول ، که سپیده و سانی شاهد بحث بود و من از دیشب اعصابم خورد بود و حال خوشی نداشتم و با این بحث بدتر شدم ، بدون اینکه خودم بخوام اشکام ریختن ... سپیده که زنگ اول خواست بشینه میز اول پیش من، اشکامو دید و گفت : چیشده ؟!
یک قطره اشک روی میز ریخت . از کی اینقدر ضعیف شده بودم ؟ از کی ؟ حرفای دیشب ، حرفای امروز توی گوشم زنگ میخوردن ... و سپیده دستمالی روی میز گذاشت و با ورود دبیر ریاضی من سعی در پاک کردن اشک هایی داشتم که میخواستن مصرانه پایین بیان . زنگ دوم بود که هستی رو ندیدم . رفتم بیرون . نگار و متین(اسم اصلیش متینه هستش ، بهش میگیم متین) که از دوستای هستی بودن رو دیدم ، ازشون پرسیدم هستی کجاس؟ گفت ما باید از تو بپرسیم . براشون گفتم چیشد ... گفتن چرا اینقدر برات مهمه ؟ ولش کن ، وظیفشه بیاد عذر خواهی کنه . قهر کرد ؟ توهم باش قهر کن !
وقتی کلمه قهرو شنیدم با حرص نگاشون کردم ... قهر توی کار من معنی نداشت .
برگه توی دستمو پاره کردم و رفتم سمت اکیپ فاطمه و نگین اینا . سلامی کردم و با خوردن زنگ کیف فاطمه رو کشیدم و گفتم : علوم چند شدی؟
گفت : فردا ...
گفتم : این زنگ کجایی؟
گفت : بالا !
با ناله ادامه داد : میفهمی نخوندن .....(یادم نمیاد چه درسی بود ) یعنی چی؟!
با لبخند گفتم : نه !
و بعد گفت : میدونی نخوندن ادبیات یعنی چی؟
ایندفعه تند تند سرتکون دادم و گفتم : البته ! و دقیقه نودی خوندن و ج دادن و نمره کامل گرفتن ...
میدونستم میتونه پس جملات کلیشه ای رو نگفتم .
همون زنگ روی برگه برای هستی نوشتم "میخوای بازهم دوست باشیم؟!"
گفت حرف میزنیم .
و زنگ بعدش ... این من و هستی بودیم که کنار هم تکیه داده بودیم دیوار ، دقیقا جلوی کارگاه علوم پایین . و این سپیده و ندا(اسمش کوثره بهش میگیم ندا) ، بودن که با خنده مارو نگاه میکردن ... سپیده هی میخندید و هی خندش قطع میشد ... دقیقا از وقتی که تصمیم گرفتم با در نظر داشتن گذشته رابطمو با چند نفر خوب کنم ، خیلی اوضاعم بهتر شده بود ... چون نه زیاد طرفشون میرفتم نه زیاد بهشون بی محلی میکردم اینطوری وجدانم ، احساسم خوب بود . و سپیده هم جزو همون نفرات بود ؛ خنده هاش منو به خنده انداخت ... هستی هم خندید . و زنگ فیزیک شروع شد و هستی هی وسطش میخندید و سعی میکرد جلو خنده هاشو بگیره ...
با لبخند در حالی که دنبال پاکن میگشتم گفتم : چرا میخندی؟!
گفت : وقتی یاد کارات میوفتم خندم میگیره ... مخصوصا الان ، مثلا میخوام باهات درس بخونم ، تجربی در بیام ، بعدشم برم دانشگاه !
خندیدم و گفتم : میری عزیزم میری ... صبوری کن .
با خنده گفت : عمرا !
و من خوشحال بودم از اینکه تونستم با خشمم و اخلاق گُهَم و از طرفی این خصوصیت کینه ای و قهر قهرو نبودن یه دوستی دیگه رو محکم نگه دارم .
هستی گفت : دیروز وقتی این اس ام اسارو میخوندم گفتم کوثر تموم شد دیگه . خواهر کوچیکم روژان پیشم بود وقتی بهش گفتم کوثر قهر کرد گفت تو چیکار کردی که قهر کرد ...
بلند خندیدم و گفتم : بفرما خواهرتم میدونه چه آدمی هستی !
اینارو نوشتم با جزئیات تا یادم نره ...
اتمام در تاریخ 12 آبان سال 1395 . ساعت 11 و 15 دقیقه صبح .
پی نوشت : امروز چهارشنبست و تعطیله :)
پی نوشت 2 : شاید اسممو عوض کنم ...
پی نوشت 3 : هوا ابریه :)))))))
برچسب: 12 years a slave,12 days of christmas,12 days of christmas lyrics,12 weeks pregnant,12 monkeys,12 news,12 years a slave trailer,12 steps,12 years a slave watch online,12 cbse result,
نویسنده: ابوالفضل ابراهیمی