و دوباره ... در نامعلومی به سر میبرم...
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
هنوز هم به برگشته جاودانه ی خود امیدوارم ...
یک برگ
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
برگی از دفترچه یادداشت جودی در لیست مخاطبین اسمت چشمک میزند . شماره گرفته میشود ... "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد .. " انگار میخواست مطمئن شود که سه روز از رفتنت گذشته است ... 21/9/1395 ...... ساعت نامشخص
قرمزی ِ درد
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
برگی از افکار ِ دیوانه ( جودی ، KRZI ) زیره لب فحشی میدم و موهای کوتاهمو میکشم ... چشمهامو میبندم و با انگشت اشاره فشارشون میدم ... به محض اینکه چشمهام باز میشه ، میبینمش که چاقو توی دستشه ... یک لحظه خیره میشم بهش ... چیزی نمیشنوم ... با بهت به چاقو نگاه میکنم ... میرم عقب ... میاد جلو ... چشمهاش
یک پاراگراف در ساعت 3:18
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
یک پاراگراف از دیوانه ... و هنگامی که میگوید " من دیگر من ِ سابق نیستم ... " ساعت 00:00 است ... چشمانش را می بندد ... سرش را روی دستانش میگذارد ... گوش هایش میشنوند ... افکارش اکران میشود ... چشمان ِ مغزش ... افکارش را میبنند ... فکرهای با کیفیت ! ... فکرهای سه بعدی ... فکرهای اچ.دی ...! ... خودکار
جودی
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
یادمه چندسال پیش ، توی کانون زبان، یکی از دبیرها همیشه من رو "جودی" صدا میزد ... اولین معلمی بود که اینجا واسم کامنت گذاشت ... خیلی دبیره خوبی بود :) یادمه اولین رمانی که خوندم "بابالنگدراز" بود ... و این رو هم به یاد دارم که بیشتر از 5 بار این رمان رو خوندم ... یادمه کارتون بابالنگدراز رو ، بارها و
بشین و یه گوشه بشین و فکر کن!
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
یک دفتر با طرح های قدیمی و قهوه ای برمیدارد ... به صفحه های دفتر خیره میشود و فکر میکند ... همانکه سرش را بلند میکند ... قابی را میبیند ... "هرکجا هستم باشم آسمان ماله من است ..." لبخندی میزند و از آرزوهایش مینویسد ... -نوشته شده توسط krzi ... -جودی
دیالوگ...
-
تاریخ: 1396/3/31 ساعت: 20:04
یکی از دوستان گفت که (یه چیزی بهت بگم ؟) من هم گفتم (بگو)گفت (میدونستی خیلی پر توقعی ؟) انتظارشو داشتم بگه ... با لبخند جواب دادم (میدونی وقتی زحمت زیاد میکشم ،توی بعضی مساعل توقعم بالا میره ... همش بخاطر زحمت کشیدنمه ... )... -جودی...crazy...krzi
نامه سرگشاده
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 19:37
این نامه ی سرگشاده رو نوشتم واسه دوستای نزدیکم ... تقدیم بهشون ... *حیف کانال از دسترسم خارج شد ..._____ سلام همراه همیشگی من !اکنون که راه من و تو از هم جدا میشود . دوست دارم بدانی که تا ابد در خاطرم و قلبم خواهی ماند . دوست دارم این نامه را با جان و دل بخوانی . سپس مانند نوشته ای با ارزش از آن به
Tired
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:37
خستم :( هی میخوام رها شم از هرچی کتابه و نم تونم ... چه وضعشه آخه ؟! ... کتاب های تست انتظارمو میکشه ... (تموم شو فقط تموم شو ) (واقعا دیگه اعصابم داره بهم می ریزه ... شت یعنی ... شت ... ) (هدف داشته باشی و هی خودتو خفه کنی ... بایستی ... یکی بزنن پسه کلت و دوباره حرکت کنی ... ) (تابستون ... پلیز ی
فاصله هارو بشمر...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 13:24
منتظره یه فرصتم ... برای گشتن دنباله حقیقت ... دیوانگی ... دیوانگی ... -کمی فاصله ... هنوزم نزدیکتم ولی ...
عامل رشد
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
همیشه گفتم مشکلات باعثه رشده آدم میشه ... اما نمیدونم تا کجا قراره رشد کنم ...
سلام زندگی
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
یه یادیم کنیم از اولین شروعمون ! از 7/3/1392 و اولین نوشته و اولین بلاگ ! اولین خاطرات که با تمومه ذوق نوشته میشد ... خاطراتی از کلاسه زبان و خنده های بی وقفه و روکم کُنی ها و دوست ها و ... از اون روزهایی که حضورم اینجا کمرنگ تر و توی ققنوس پررنگ تر شد ... اما چیزی نشد که ققنوس هم از کار افتاد ... و
خاطرات (بسی طولانیست)
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
این پست سرشار از خاطرات و حرف های روزمرگیست ... حتی نمیتونم فکرشم کنم ک اچ زد فردا 6 لیتر آب روم خالی می کنه اون هم فقط بخاطره اینکه بازی رو باختم ! سوئ استفاده گره بیشعور ! دچاره تیرگی شعوره این بشر ... به گمونم فردا باید خودمو بندازم تو خشکن لباسشویی ... امروز هم نصفه کارهارو کردم ^___^ ... یه آه
این سه سال گذشت ...
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
امروز هم آخرین روز بود ... این سه سال هم گذشت ، با همه خوبیا و بدیاش ... با همه غم و غصه هاش و شادی هاش ... اولین روز چقدر خوب بود ... روزی که بخاطره آروم بودن و زمزمه کردن آهنگ ها و ریتم گرفتن بهم میگفتن دیوونه یا "معتاد" ... اولین دوست ها از همون جا با شوخیهاشون شروع شد تا رسید به الان ... به اینج
خواب
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
نوشته شده در تاریخ 8/3/1396 . ساعت 14:20 یاده یکی از خوابهام افتادم که توش تونستم رنگ خون رو تشخیص بدم. آخرین خوابمم بود فکر کنم. که خونریزی از ناحیه چشم داشتم . فکر میکنم مربوط به درد چشمم بوده . به هرحال یه جور درده دیگه توی خواب هم از این طریق تخلیه میشد . از یکی از چشمهام خون میومد ... از مسخره
پست موقت
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
پست های پایین احتیاج به خوندن با دقت و تامل میخواد ... اگر خواننده واقعی هستید ... با حوصله بخونید ... این پست موقت است ...
مهم ترین قسمت ...
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
مهم ترین قسمته نوشتن اونجاییه که خودت وقتی نوشته هاتو میخونی لذت ببری و توش غرق شی ... بقیش دیگه مهم نیست مطمعنا :) + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 22:32 توسط KRZ
نه.
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
اونقدر از اول بازی رو شروع کردم . تا یه جایی رسیدم و همه چیو نوشتم و پشت بندش نظرات خودم ... منتظرم ... منتظره حقیقت ...
4...
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 6:50
وقتی فکر میکنی و یک حدسه درست میزنی ... یا فکر میکنی و برای حقیقت تلاش میکنی خیلی لذت داره ... "مرسی از راهنمایی :) "-اولین بار بود اینقدر دنباله حقیقت بودم و سره یک مسعله فکر کردم ... :) ... درد... رنج ... دیوانگی ... سرگیجه .... دیوانگی ... دیوانگی ... دیوانگی....:)
نشد ... اما میشه ...
-
تاریخ: 1396/3/16 ساعت: 0:37
هر دفعه که میخوام بنویسم اینجا نمیشه ... یا کلا نوشته هام میپره ...یا میام و وسطش یه چیزی در می آد ... فقط میتونم بگم که امیدوارم درست شه و همه چی به خوبی پیش بره ... همین و بس ...