نوشته شده در تاریخ 8/3/1396 . ساعت 14:20
یاده یکی از خوابهام افتادم که توش تونستم رنگ خون رو تشخیص بدم. آخرین خوابمم بود فکر کنم. که خونریزی از ناحیه چشم داشتم . فکر میکنم مربوط به درد چشمم بوده . به هرحال یه جور درده دیگه توی خواب هم از این طریق تخلیه میشد . از یکی از چشمهام خون میومد ...
از مسخره ترین خوابهام ، این بود که خواب دیدم ریاضی و علومو باهم افتادم ! اینقدرم زجه میزدم که وقتی از خواب بلند شدم دلم واسه خودم سوخت ! تحته تاثیر همین امتحانا و فیزیک بود ...
اما از عجیب ترین خوابهام ... برمیگرده به دوسال پیش ... یه محیطه آروم و عادی ... دارم از پله ها با دوستهام پایین میام که یهو کنترلم از دسته خودم خارج میشه . حس میکنم یکی داره منو کنترل میکنه ... سعی میکنه منو کنترل کنه ... یعنی توی خواب ، حس میکنم کنترلم دسته خودم نیست . هرکاریم میکنم نمی تونم از خواب بلند شم . احساسه درد توی عضلاتم هست. نه صدام در میاد نه چیز دیگه ... نمیتونم کمک بخوام همینکه احساسه معلق بودن میکنم توسط همون نیرویی که دسته خودم نیست یهو از خواب میپرم . به طرزه احمقانه ای عرق کرده بودم ، ولی چیزی نمیشه که دوباره سرم گیج میره و میوفتم روی بالشت .
دقیقا همین اتفاق یک سال بعد ... برام افتاد . این دفعه توی روز بود . انقباض عضلاتم رو حس میکردم توی خواب اما نمیتونستم بیدار شم . کناره یه سری آدم نشسته بودم ، که داشتن تغییر شکل میدادن . یکیشون تبدیل به یه موجوده وحشتناک شده بود و من هنوز هم نمیتونستم از خواب بیدار شم . یهو عضلاتم از حالته انقباض در میان و با نفس نفس زدن از خواب میپرم . هنوز هم یادمه از وحشته خواب زنگ زده بودم به (ف . ش) و براش تعریف میکردم.
این هارو برای مادرم گفتم ، مادرم چیزی نگفت و فقط گوش میداد . اما با چیزی که گفت کلا بحثه خودم از یادم رفت . ظاهرا ایست قلبی توی خواب داشته . توی خوابگاه وقتی میخوابه احساسه عجیب و سبکی میکنه . بالا میره ولی یهو میوفته . کلا احساسه مردنو حس کرده بود. گفت وقتی حس کردم سقوط کردم بلافاصله بیدار شدم . از اونجایی که مادرم شغلش ایجاب میکنه تا علائم حیاتی رو چک کنه ... چک میکنه ... هم خودش هم یکی از همخوابگاهیاش ، نبضشو میگیره و نفس های کشدار و ...
بعد از این دوتا خواب ، یه خواب دیگه هم دیدم . که توی خرابه ای هستم ، وقتی به درهای فلزی دست میزدم امواجی رو ازشون حس میکردم ... عجیب ترین خوابی بود که با تمومه وجودم حس میکردم . یعنی توی خواب کاملا احساسشون میکردم وقتیم بیدار شدم تا چند دقیقه( که به نظرم تحته تاثیر خواب بوده) همش امواج هارو حس میکردم . با پوستم و مغزم . باید توی موقعیتش قرار بگیرید تا بتونید درکم کنید ! سردرگم شده بودم بعد از این خواب .
بعد از فوت ِ (یکی از عزیزانم ) خیلی دوست داشتم دوباره ببینمش .از خدا میخواستم که دوباره ببینمش.... براش هیچ وقت فاتحه نخوندم چون باورم نمیشد که مرده . حسش میکردم من . بعد از هفتمش و اون حال نزار و اون تودهنی هایی که به یه زرزرو زدم . یه شب خوابیدم و دیدم که بزرگ شدم و توی بیمارستان کار میکنم . بخش رو باید تعطیل میکردن و من آف میشدم. یه مریضیو نمیتونستم تکون بدم ، هیچ کس هم نبود کمکم کنه . تا اینکه از دره بخش یکی اومد داخل . بدون لبخند ، و با جدیت کمکم کرد تا مریض رو بردیم بیرون . توی آسانسور یادمه یه شماره ازش پرسیدم که تنها عددی که یادمه 3 هستش . بعدش گفتم میخوای برادرمو ببینی ؟فقط سرتکون داد رفتیم ... اما برادرم کوچیک مونده بود ... انگار زندگیمو روی دوره تند گذاشته بودن ...تنها حرفی که زده بود همون شماره نامفهوم بود . رسیدیم خونه. اومد وسط خونه ایستاد ... با جدیت گفت : مراقبه خودت باش ! ... و بعدش ... از در رفت بیرون . تا صدای کوبش در اومد ، من تازه یادم اومد که اون مُرده. خواستم به ساعت نگاه کنم که نتونستم و از خواب پریدم. یادمه وقتی از خواب بیدار شدم از شدته غصه گریه میکردم ... اما بی صدا ... هیچ کسم متوجه نشد ...
و یکی دیگه از دیوونه ترین خواب هام ، خواب یه جن گیری بود ! تا دوسال پیش همش تو جریان ِ جن و جن گیری و این موجودات ماورایی و متافیزیک ( که اکثر چیزهاشو نمیفهمم ولی بالاخره یه روزی میفهمم ) بودم ... هنوز هم هستم ، پایه ثابتشم من :) ولی بخاطر درسهام چند ماهیه ازش دورم . ولی این خوابه جن گیریو ، نیت کرده بودم واسش . یه بار که داشتم کتاب دعا رو زیر رو میکردم واسه ی دعای ابی دجانه بهش برخوردم . نیت کردم و خوابشم دیدم .
و این (اچ زد) بود که اظهار نگرانی میکرد و می گفت که ازینا فاصله بگیرم ولی خبرنداشت من وحشیانه این بحثو دوست میدارم :) خبر نداشت که تو خونمه ... :)
تا چندماه پیش هم مدیتیشن رو انجام میدادم که تاثیر زیادی داشت روم . برای برون فکنی هم تلاش میکردم ، یه بار تا نصفش رفتم ، وسطش بیخودی عصبی شدم و گند زدم توش ! یعنی عاشقه خودمما ! :|
ولی بهتره خلاصه کنم حرفهامو ! حقیقت ترسناک تر و غیرقابل باورتر از تخیله !
پایان : 8/3/1396 ! ساعت 14:54
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل ابراهیمی