.12.
-
تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 3:04
نوشته شده در تاریخ 12 آبان سال 1395 ساعت 10 و 15 دقیقه صبح خاطرات 11 آبان سال 1395 نوشته شده است . دیروز صبح دیروز صبح توی مدرسه هم هستی که باش دعوام شده بود ، حالش خوب نبود . حرفای سنگینی بینمون رد و بدل شد ... اون گفت و من عصبی و بدتر جواب میدادم . و قبل از زنگ اول من و فاطمه مثل قدیما روی صندلی ح...
.10.
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 7:40
من و هستی دم در کلاس عربی ... هستی در زد و رفتیم داخل . +خانم میشه بیایم اینجا ؟ دبیر نداریم . دبیر : بقیه بچه ها ؟! +آزادن! کیفمو روی کولم جابه جا کردم و لبه درو گرفتم،که دبیر پرسید : چند نفرید؟ یه لحظه با حواس پرتی گفتم : بیست و نه نفر ! تازه یادم اومد غایبی داریم هیچ ! نصفشون رفتن سر کلاسای دیگه ...
.11.
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 7:40
بسم الله الرحمن الرحیم نوشته شده در تاریخ یکم آبان سال هزار و سیصد و نود و پنج ، ساعت یازده شب هفته ی پرتنشی دارم ، احساس میکنم دارم درجا میزنم ، برادرمم خیلی اذیت میکنه ... پدرسوخته هی فوضولی میکنه ... منم هی گازش میگیرم ... اصن آرامش خاصی داره . امروز امتحان ادبیات داشتم ، به معنای واقعی میتونم بگ...
پارک ساحلی اهواز
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
دیروز عصر ... پارک ساحلی اهواز . #پـآرک ساحلی اهواز پ.ن : جدیدا با آهنگ بذار بره آرتا خیلی جورم :) پ.ن 2 : لینکـ آهنگــ ---> کلیک
برای کسی نباش ... اینجا قدرتو نمیدونن...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
اینکه هرروز صبح بلند میشی تا روز جدیدی رو آغاز کنی شاید یکم بهتر از قبل... یهو یادت میاد چی به سر قلب شکستت اومده ... شب قبلت چطور گذشته ... اما ... سردتر و تلخ تر از قهوه ی دیروز میشی ... و گاهی فکر میکنی چه خوب میشد اگر تیکه ای کوچک از خاطراتمون رو محو کنیم فقط ... محو ... ~نوشته شده توسط: کوثر.ر(...
دیالوگ _فراموش_نشدنی
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
_هستی،شانس ندارم ... +شانس هیچ معنی نداره! _فهمیدم مثل همیشه غیرمستقیم گفتی اخلاقت گهه! +خفه شو احمق ... :) #درد_و_دل #من_و_زد_زد
دید افقی صفر میباشد!
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
امروز 10 مهر سال 1395 تولد دوست خوبم نوشین هستش،تبریک دوست خوبم. اما اولین روز خاک در اهواز...! واقعا جای زندگی نیست! من که از صبح عطسه میکنم و ریه هامم میسوزه .. امیدوارم وضع بهتر بشه . +تراز آزمون قلم چی 9 مهرم شد 6113. بهتر بود . راضیم ... ؛) +پایان...
چپ اندر قیچی!
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
اول نوشت : من اون دخترم که میگن صداش حرومه نگاش حرف داره از چشاش معلومه ... (دلت نسوزه از نگار دشنام) پریروز رفتم دکتر . جون نداشتم اصن . اعصابم خراب بود . خانوادگی رفتیم دکتر . حالا هرکی مامان منو میشناخت میگفت چن نفرید؟؟ ننمم میگفت من هستمو بچه هام ! دکتر گفت آلرژی داری و فلان و بهمان ، که رعایت ن...
مهرسکوت
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
با خط خوبی نوشتم"دلموشکوندی...جوری که ترمیم نمیشه...جدی بگیر حرفامو:)" +جدی بگیرم واقعا؟ -آره جدی بگیرش... #من_س_س_ن ~~~~~~~~ +چقدر افسرده شدی... -(سکوت).... +کوثر غلط کردم گوش کن ... -خفه شو... #من_زد_زد پی نوشت: +مهربونیت لیاقت میخواد...میدونی عین منی...احساسی و شکننده... -اوهوم... +(باخنده) خاک ت...
ای کاش تا ابد توی همین مود بمونم :)
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:04
هفدهم هیجدهم بود که با نازی حرف زدم ، حرفای قشنگی میزد ... وقتی باهاش حرف میزدم میگفت نگفتی چته . دوستنداشتم بگم و فقط کلیات ماجرارو گفتم . اونم برخلاف بقیه سرزنشم نکرد و گفت تو اشتباهی نکردی فقط درد و دل کردی ... من هم با اطمینان گفتم پشیمون نیستم بنا نسبت شما یه غریبه بهتر میتونست درکم کنه ... غری...
دعایم کن ...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:03
ساعت ۹ شب ... اعصابی خراب ... دلی گرفته ... روزی افتضاح ....سوار ماشین ... جدا از صحبت های بقیه... خیره به بیرون...شیشه پایین...باد سرد... بغض خفه کننده ... اشکی که اومد ... جلوش گرفته شد ... با کلمه حسین به خودم اومدم ... پیاده شدیم ... میخوندن ... سینه میزدن ... نشستم ... جدا از مادر ... جدا از پد...
سعی در به قلم کشیدن ایده ...
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:03
امروز کتابی رو گرفتم که امیدوارم به سوالات ذهنم پاسخ بده ... تمام تلاشمو میکنم تا ایده ی رمانمو به قلم بکشم . الان بخاطر کارهای زیادم نمیتونم قدم های زیادی بردارم ... همین که در روز یک یا دو صفحه مطالعه میکنم راجبش خودش کلیه ... امیدوارم بتونم ... :) +فردا آزمون دارم ... به امید موفقیت ...
شروعی نو
-
تاریخ: 1395/7/24 ساعت: 19:03
امروز رمانی رو که میخواستم بنویسم و از ۳ سال پیش شروعش کرده بودم رو دوباره آغازش کردم ... حس خوبی دارم ... امیدوارم بتونم به اتمام برسونمش ...