خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم

نوشته شده در تاریخ یکم آبان سال هزار و سیصد و نود و پنج ، ساعت یازده شب

هفته ی پرتنشی دارم ، احساس میکنم دارم درجا میزنم ، برادرمم خیلی اذیت میکنه ... پدرسوخته هی فوضولی میکنه ... منم هی گازش میگیرم ... اصن آرامش خاصی داره .

امروز امتحان ادبیات داشتم ، به معنای واقعی میتونم بگم گند زدم به امتحان ، توی قسمت آرایه ها ، هم آرایه نوشتم هم دستور ... هرچی فکر میکردم کلمات مناسب برای نوشتن توی ذهنم نمیومد ، و فکر میکنم این هم بخاطر اون تمرکزی بود که نداشتمش ... تمام تلاشمو میکردم تا تمرکزمو بدست بیارم ، بدست آوردم و تونستم تمام آرایه ها و دستورارو از اول چک کنم ولی سر بعضی چیزا مثل " یای نکره و میانجی " گیر کردم ... که اشتباه نوشتمشون ... سر زنگای بعدی هم بطور اتفاقی پیش " سپیده " نشستم ... زنگ ریاضی هر مسئله رو میگفتم ده بار توضیحش میداد ! آمار و احتمال کم چیزی نبود ... یعنی مزخرف ترین درسی بود که توی عمرم خوندم ... حتی مزخرف تر از دفاعی که بند بند کتابو حفظ میکردی ... سر کلاس کلافه شده بودم ، هی نفسمو میدادم بیرون اصلا حواسم نبود که سپیده کنارمه ... شروع کردم به نق زدن ...

-(چه وضعشه آخه ! این مغز من هم درگیر ریاضیه ، هم درگیر هنره ، هم درگیره مچ دستام!)

جریان مچ دستام بخاطر لاغریم بود ، وقتی اینو گفتم سپیده گفت " مغزت ریده ! "

خندم گرفت . هستی که کلا نق نقاش سر جاش هست ... تنها تغییر پر رنگی که توی روابطم با دوستام میبینم اینه " کمتر با فاطمه هستم !" فکر میکنم کل مدرسه حتی معاونا هم فهمیدن ! چون امروز اصلا ندیدمش که بهش سلام بدم ! چه برسه حرف بزنم .

هستی از بوفه ساندویچی گرفت ، من دیگه اصلا خوشم نمیومد ... یارو سرایداره هم موهاشو شونه میکنه هم فلافل ! یه بار که اصلا مو رو توی خود نون استخراج کردیم ... قصد ندارم حال بهم بزنم ولی پیش میاد و حقیقتش اینه که حال بهم زنه ! من که دیدمش اصلا غذاهای مادرمم چک میکنم ... اینم از بوفه "مدرسه نمونه دولتی" ... سرایداره قبلی بهتر بود ... چیه این ... عین قزمیتاست .

خلاصه داشتم میگفتم ...

-هستی نخورش مو داره ... بهداشتی نیست !

+ گه نخور بذار بخورم حالمو بهم زدی ...

با مکث گفتم : نیوشا ! مهسا ! دیدتش ... مو رو اونا دیدن ... وایسا !

هستی هی غر میزد ... داشتیم از غرب مدرسه به شرق مدرسه میرفتیم که به یکتا برخورد کردیم ... هستی گفت : یکتا کوثر میگه توی این موهست !

محدثه قیافشو جمع کرد و یکتا گفت : کوثر (..) میگه ...

-خفه شو یکتا ... گیر یه مشت (....) افتادم ...

در همون حالی که فحش میدادم دست هستی رو گرفتم و کشیدمش که هستی هی میگفت : بیشعور نکبت...

رسیدیم به نیوشا اینا ...

-نیوشا مگه تو مو رو ندیدی ؟ ها ؟

نیوشا سرشو تکون داد که از اون طرف مهرنوش اومد ...

-مهرنوش مگه نه توش مو بود ؟

مهرنوش هم گفت آره ...

دندونامو رو هم ساییدم و گفتم : بفرما ! میگم غیربهداشتیه ... بارها و بارها تکرار شده ... بعد یکتا خانم (با صدایی آروم گفتم ... ) میگه کوثر (..) میگه ... بیشعورا ...

جدا از این مسئله های مدرسه که اعصاب خوردیه همش . پدرم از دانشگاه میخواد انصراف بده تا ننه بزرگمو ببره دکتر ... از وقتی همه فهمیدیم ننه بزرگم " سرطان " داره جو فامیل یه طوری شده . انگار همه ، تازه فهمیدن که باید قدرشو بدونن ... شبایی که تا ساعت یک یا دو بیمارستان بودن ... بحث سر دکتر و شیمی درمانیه ... و من تصمیم گرفتم آدمی باشم که جو مثبت میده ...

اولین باره ، به شخصه این همه استرس رو کنترل میکنم ، و سعی میکنم با تمرینات مدیتیشن تنفسی به آرامش برسم ...

توی یکی از پاورقی های کتاب "سفر روح" نوشته بود : تداعی معانی : نویسنده لغت فرانسه ی déjà vu را به کار برده که اصطلاحیست به معنای "قبلا دیده شده ... ".

حالا اگر تونستم براتون عکسشو میذارم . کتاب جالبیه ... از این لغت فرانسویه خوشم اومد ... دژاوو.

در رابطه با رمانم دوباره اسمای قبلی رو گذاشتم ... چون به نظرم اسم بارمان سنگینه یکم و زیادی بهش نمیاد ...

حالا جمعه چارچوب اصلی رمانمو مینویسم ... چون این هفته کلا امتحان دارم ... فردا دینی ، دوشنبه مطالعات ، سه شنبه قرآن و ریاضی و چهارشنبه دفاعی و علوم .

امشب در رابطه با جن یه سری مطالب خوندم که خیلی جالب بودن ... حتما یک بار میذارمشون . الان اصلا حال ندارم .

تمام شده در تاریخ یک آبان ، سال هزار و سیصد و نود و پنج ، ساعت یازده و سی و سه دقیقه شب.

برچسب: 11 11,yacht,11 22 63,11 weeks pregnant,11 september,11 gamma blue,11 9 memorial,11 jordan,11 chael news,11 galaxy,11 season grey anatomy, نویسنده: ابوالفضل ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 5 آبان 1395 ساعت: 7:40

صفحه بندی